تبليغاتX
تا آزادی پلی تکنیکی های در بند

 

   "اگر کسی بخواهد پی چیزی برود که به خاطر آن ساخته شده، باید چهار کار انجام دهد:

   اول این که ارزش داوری های دیگران برای او بی اعتبار شود: زیرا در اکثر مواقع آن چه باعث می شود به دنبال آن چه واقعا مایلیم نرویم، داوری های دیگران است. اگر کسی نه از ستایش دیگران خشنود شود و نه از نکوهش شان بد حال شود، به جرات می گویم که 80 تا 90 درصد راه درست زندگی کردن را طی کرده است. ما باید وظیفه اخلاقی مان را نسبت به دیگران انجام بدهیم، اما این که دیگران در مورد انجام وظیفه ی اخلاقی ما چه برداشتی می کنند، نباید در تصمیم ما تاثیری بگذارد.

   دومین مرحله این است که باید ترس از فقر را در وجود خود بسوزاند. به اعتقاد من یکی از روان شناختی ترین آیه های قرآن، این آیه است: "الشیطان یعدکم الفقر" به محض این که شیطان شما را از فقر ترساند، باقی کار به راحتی توسط خود شما انجام می شود. وقتی شما از فقیر شدن بترسید، برای دور شدن از فقر به کاری که به آن علاقه ای ندارید، روی می آورید.

   سومین کار این است که با سکوت فراوان به ندای درون خود گوش دهد که این هم در میان ما خیلی کم اتفاق می افتد. به سکوت اعتنایی نداریم و طبعا از احوال خودمان بی خبر می مانیم. ما بیشتر اوقات بیداری امان را حرف می زنیم، هر کس زیاد حرف بزند، نمی تواند حرف دل خودش را بشنود. راه پی بردن به درون خود، تنها سکوت است. ما اکثرا از احوال دیگران بیشتر از احوال خودمان خبر داریم. سکوتی که در تصوف و سایر شاخه های عرفان توصیه شده، به خاطر خبر گرفتن از حال درون است. گفت و گو یعنی رو کردن به طرف مقابل و پشت کردن به خود.

   کار چهارم هم این است که که با انواع و اقسام درون بینی ها آشنا بشویم؛ راه هایی که فرد توسط آن ها به درون خودش نقب بزند. البته این چهار مرحله شرط لازم است، ولی شرط کافی نیست."

  

   ملکیان موضوع چهارم را بسط نداده، اما برداشت من این است که با کار سوم می توانیم خروجی های درونمان را بشنویم و با کار چهارم می خواهیم به درونمان سری بزنیم، و با فرستادن ورودی به آن، سر و سامان اش ببخشیم. به هر حال تغییر درون یکی از راه های موثر و البته بلند مدت در تغییر و بهبود برون است.

   جمع بندی سخنان جناب ملکیان این گونه است که به تعبیری عارفانه هر کدام ما در پازل جهان هستی یک قطعه هستیم. ابتدا باید بفهمیم خانه ی ما در این پازل کجاست؟ از طریق روش های روان شناختی می توانیم سنخ روانی خودمان را بیابیم. از جمله همان سه پرسشی که درباب تنها آرزو، 24 ساعت آخر زندگی و مهم ترین چیز برای فدا شدن، مطرح شد. وقتی سنخ روانی مان مشخص شد می توانیم بفهمیم برای چه ساخته شده ایم و خانه ی مناسب برای ما کجاست. برای مثال کسی که کنش پذیر درون گرا است بهتر است نویسنده یا شاعر شود و آن که کنش پذیر برون گراست برای گرایش های هنری مناسب تر است و بالاخره آن که کنش گر برون گراست بهتر است مدیر شود یا وارد عالم سیاست شود (این ها نمونه های خاصی بودند برای روشن تر شدن موضوع واگرنه صدها رشته و گرایش دیگر را می توان در این 4 سنخ روانی گنجاند). پس از تشخیص جایگاه در خورمان، بایستی با بر آوردن چهار شرط بالا سعی کنیم خود را در خانه ی مناسبمان در پازل جا کنیم. این چنین می توانیم به آرامش دلخواهمان نزدیک شویم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 3:47  توسط محسن  | 

 

   چند روز گذشته در مورد "مرگ بازی" با دوستان زیاد صحبت کردیم. بعضیا می گفتن بحث تکراری و قدیمی ایه. بعضی دیگه از تلخی بازی می گفتن و این که کلا نوشتن و پرداختن به این بازی چه فایده ای داره؟

   نمی دونم انگیزه ی نفر اولی که این بازی رو وارد وبلاگ ها کرد چی بوده اما من به شخصه کارکرد جالبی برای این بازی قائلم و معتقدم هر چی هم تکراری باشه باز اون کارکرد رو داره. و اون هم شناختن شخصیت افراد مختلف و دوستانیه که به این بازی می پردازن. کارکردی که برای برخی بازی های وبلاگی قبلی هم می شه در نظر گرفت، مثل آرزو بازی.

   تو همین فکرا بودم که با نوشته ای از مصطفی ملکیان توی شماره ی جدید ماهنامه ی آیین مواجه شدم و مرگ بازی بهانه ای شد تا بخش هایی از این نوشته رو این جا بیارم. نوشته در واقع متن سخنرانی ایه که جناب ملکیان مهر 86 در مشهد و با عنوان "جامعه اخلاقی، انسان اخلاقی" انجام داده. بگذریم از بحث اصلی سخنرانی. بیشتر می خوام از بخش های آخر سخنرانی بگم. ملکیان موضوعی رو مطرح می کنه که شاید قبلا زیاد شنیده باشید و اون هم "سنخ روانی" افراد مختلفه. سنخ روانی جزو عوامل اصلی ایجاد تفاوت بین انسان هاست. تقسیم بندی های مختلفی چه در دین ها و آیین ها و چه در مکتب های روانشناسی در مورد سنخ روانی شده. یکی از معروف ترین اون ها تقسیم بندی انسان ها به کنشگر، کنش پذیر، درون گرا و برون گراست. دسته بندی دیگه مربوط به آیین هندو است که در اون با چهار سنخ حقیقت، خدمت، ریاضت و در نهایت عشق مواجه ایم. دغدغه ی آدم های سنخ حقیقت این است که جواب یک مساله ی ریاضی یا یک مشکل فلسفی را پیدا کنند و ازین طریق به آرامش برسند، و معمولا جویای رشته های مختلف علوم و معارف اند. آرامش افراد سنخ خدمت در آن است که احساس کنند به فرد دیگری خدمت می کنند. سنخ روانی سوم یا همان سنخ ریاضت می خواهند کم ترین بهره وری را از عالم داشته باشند که البته با زهد متفاوت است. سنخ ریاضت به وقت ضرورت و به قدر ضرورت اعتقاد دارند. آنان در برابر هر کاری می پرسند: "آیا ضرورت دارد؟" و در نهایت افراد سنخ عشق دنبال کسی می گردند که عاشقش شوند. این افراد در بعضی ادیان به عبادت روی می آورند. برخی دیگر رویه ی پرستش گری دارند، مثلا رهبرشان را می پرستند. همیشه دوست دارند به چیزی بیاویزند و زندگی شان در تعلق بگذرد...

   "... علت این که در ادیان شرقی تاکید می کنند سنخ روانی بچه ها را تا قبل از رسیدن به سن دوازده سالگی تشخیص دهیم این است که می دانند اکثر ناکامی های ما به این خاطر است که در جای مخصوص سنخ روانی خودمان قرار نگرفته ایم. یکی از آموزه های همه عرفان های جهانی آن است که هر کدام ما در پازل هستی، یک قطعه هستیم و این پازل طوری تنظیم شده که هیچ دو قطعه ای مثل هم نیستند؛ بنابراین سعی کنید بفهمید خانه ی شما در این پازل کجاست. اگر کسی این مساله را نفهمد، سعی می کند به زور هم که شده خود را در یکی از خانه ها جا دهد، و این کار را با محدود کردن بسیاری از بخش های وجود خود انجام می دهد.

   یکی از راه های شناخت سنخ روانی فرد، آن است که از او بپرسیم اگر فقط بتواند یک آرزو بکند و آن آرزو پس از بر آورده شدن، قابل برگشت نباشد، چه آرزو می کند؟ ]می تونه موضوع بازی بعدی باشه:دی[ یا این که کسی بداند غروب فردا را نمی بیند و بعد از او بخواهیم بگوید دوست دارد تا فردا چه کاری انجام می دهد ]همین مرگ بازی خودمون[. یا این سوال که اگر قرار باشد تمام زندگی تان را فدای یک چیز بکنید، آن چیز چیست؟ این ها سه راه از راه های مختلف سنخ روانی است.

   اگر کسی بخواهد پی چیزی برود که به خاطر آن ساخته شده، باید چهار کار انجام دهد: ..."

 

ادامه دارد...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:32  توسط محسن  | 

 

"اگر بهره ی خویش از زندگی برده اید که از آن سیرید، به رضا عزم عزیمت کنید. و اگر تنعم از آن ندانسته اید، اگر به کاریتان نیامد، چه باک اگر از کفش می دهید؟ از چه هنوز در طلب آن اید؟" (میشل دو مونتین)

 

نام بازی: آخرين روز زندگی ( يا مرگ بازی، یا بهتره بگیم بازی مرگ با ما)

 

سوال بازی: اگر بدانی فردا، آخرین بیست و چهار ساعت باقی مانده از عمرت است، چه خواهی کرد؟

 

جواب من:

 

اولين کاری که می کنم اینه که به کسی که بهم این خبرو داده می گم: چی می گیییییییی؟!!! منظورم اینه که تعجب می کنم و یکی دو ساعت اول در هضم خبر می گذره.

بعدش چند نوع کار می شه کرد. اگه بخوام اخلاقی عمل کنم بهتره زحمت کارای بعد از مرگمو از دوش پدر و مادرم بر دارم. یعنی کل 22 ساعت باقی مونده رو به رتق و فتق امور مربوط به کفن و دفن و مراسم بعدش بگذرونم. یه سر هم به بنیاد پیوند اعضا می زنم و می گم همه ی اعضای سالم قابل اهدامو می بخشم. در کنار این ها اگه بدهی هم به کسی دارم می پردازم.

کار دیگه اینه که احساسی عمل کنم و برم از همه ی کسایی که می شناسمشون طلب آمرزش کنم و به اطرافیانم مخصوصا مامانم و بابام و خواهرام دلداری بدم و ازشون بخوام گریه نکنن و محکم باشن و ازین قبیل صحبتا.

کار دیگه ای که می شه کرد منطقی رفتار کردنه. آخه این یه روز هر جور که بگذره فرداش دیگه نیست! پس می شه اون روز رو هم مثل همه ی روزای دیگه ام به کارهای روزانه ام بگذرونم.

کار بسیار عام المنفعه ای هم می شه کرد که تا مردم ایران هستن دعای خیرشون به من می رسه. اونم اینه که چون چیزی برای از دست دادن ندارم و ترسی از اعدام و زندان نیست، محمود جونو بکشم و ملتی رو خلاص کنم

 

اما اون چیزی که واقعا دلم می خواد اینه:

 

-          به کسی موضوع رو نمی گم. چون این طوری اون روز براش عذاب آور می شه. بهتره بعد از مرگم به طور طبیعی با خبر بشه.

-          اگه بدهی یا دینی به کسی دارم اداش می کنم.

-     وصیت نامه ای می نویسم. البته یه وصیت نامه ی احساسی. چرا که مال و اموالی ندارم که بخوام وصیت نامه ی حقوقی بنویسم. یه لپ تاپ دارم که 4 ساله کار کرده و به درد کسی نمی خوره و یه کفش دو پوش خوب که انقدر بزرگه که به پای کسی نمی خوره! پس به همون وصیت نامه ی احساسی بسنده می کنم: ابراز علاقه و محبت به عزیزترین کسانم. تاکید می کنم که خودم دارم با خیال آسوده می میرم. هر چند که دوس دارم به زندگی ام ادامه بدم، اما از زندگی ام راضی ام. ازش لذت بردم. و کنجکاوم ببینم اون دنیا چه خبره! پس به اون ها هم می گم شما نگران نباشید و آسوده با مرگم کنار بیاین. در آخر هم تاکید می کنم به خاطر رسم و رسومات دست و پاگیر هفتم و چهلم و سال و این ها خودشون و دیگران رو به زحمت نندازن و به یه خاکسپاری ساده بسنده کنن. قرآن هم برام پخش نکنن چون که شان قرآن این نیست.

-          به بنیاد پیوند اعضا سر می زنم و همون جریانی که بالا گفتم.

-     بی بار و بنه می رم کنار یه دریاچه، یه جای آروم و سرسبز. و لحظات آخر رو اون جا به آرامش همراه با اشتیاق و البته دلهره سپری می کنم.

-     در آخرین لحظات با ایرانسل به اینترنت وصل می شم و یه پست اینجا می ذارم. الان نمی دونم چی می نویسم. همون احساسی که همون لحظه دارم رو می نویسم!

 

به قول یکی از دوستان، بد نیست جزوه ی جواب سوالای شب اول قبر رو ببرم کنار دریاچه حفظ کنم که نکیر و منکر درد سر نشن برام

 

 

مدعوین بازی: هر کی دوس داره!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 13:39  توسط محسن  | 

 

     ابوذر طی کامنتی خواسته بود نظر شخصی امون رو در مورد رهبر انقلاب بنویسیم، که این روزها به نام اوست هم به جهت سالروز آغاز قیامی که او شروع کننده اش بود و هم سالگرد وفاتش. از اون جا که سرم شلوغه نتونستم فکرم رو جمع کنم و یا مرجع خوبی برای حرفام پیدا کنم. پراکنده گویی احتمالی ام رو ببخشید. در ضمن مطلبم منطقی نیست، بیشتر احساس خودم رو بیان کردم!

 

     وقتی فکر می کردم که چی بنویسم، بیشتر از این که ذهنم به سمت خصوصیات آیت الله خمینی بره، به عکس العمل ما ایرانی ها نسبت به بزرگانمون و مخصوصا رهبرانمون فکر می کردم. متاسفانه نظرات ما کاملا افراط گرایانه است. یا کسی رو کاملا سفید می بینم یا کاملا سیاه. و بدتر از اون، این که همون کسی رو که روزی سفید می دیدیم امروز ممکنه کاملا سیاه ببینیمش. به بیان خودمونی تر جوگیریم، خیلی جوگیر!

     یا آن قدر امام امام می کنیم و شخصیت اش رو تو ذهنمون والا و فوق تصور فرض می کنیم که بانگ سر می دیم آی مردم بیاید ببینید امشب تمثال مبارک امام در ماه پدیدار شده!!! یا می گیم شب قبل از 22 بهمن 57 او با امام زمان دیدار داشته و دستور شکستن حکومت نظامی را از او گرفته!!!

     و عده ای در نقطه ی مقابل اند و از اون طرف بام می افتند: این مرد یک خائن انگلیسی بیش نیست. اصلا او جزوی از جنبش فراماسونری است!!! انقلاب او چیزی نبوده جز تصمیمات پشت پرده ی انگلیس و آمریکا!!! یا این که اشعار عارفانه اش را شهریار سروده!!!

     و چیزهای بسیاری از این قبیل می شنویم و بازگو می کنیم بدون آن که بگردیم و منبعی موثق براش پیدا کنیم. یا شاید اگر کمی و تنها کمی منطقی بیاندیشیم نمی تونیم هیچ کدوم رو باور کنیم چه توهمات دسته ی اول چه کژ اندیشی ها و سیاه نمایی های دسته ی دوم. اما افسوس که نه اهل منطقیم نه خویشتن داری.

     بگذریم. به نظر من شخصیت آیت الله خمینی نیز هم چون هر شخص دیگری هم قسمت های سفید داشته هم سیاه. هم عملکرد خوب داشته هم رفتارهای نادرست. او نیز خاکستری است. هر چند قسمت های سفید او را بسیار بیشتر می دانم. با نظر حمید موافقم: "مسلماً مردی که تونست میلیون ها ایرانی رو همراه خودش کنه و به گواه تاریخ، بزرگترین انقلاب مردمی جهان رو به راه بیندازه و رهبری کنه تا به سرانجام برسه، شخص بزرگی بوده است. [منظورم از سرانجام، عاقبت به خیر شدن نیست! فقط وقوع موفقیت آمیز اون انقلاب مدّ نظرمه!]مسلماً مردی که تونست میلیون ها ایرانی رو همراه خودش کنه و به گواه تاریخ، بزرگترین انقلاب مردمی جهان رو به راه بیندازه و رهبری کنه تا به سرانجام برسه، شخص بزرگی بوده است. [منظورم از سرانجام، عاقبت به خیر شدن نیست! فقط وقوع موفقیت آمیز اون انقلاب مدّ نظرمه!["

     اما از طرفی از کنار کشتارهای فله ای سال های 61 و 67 و کشته های ریز و درشت دیگر نیز به راحتی نمی توان گذشت. حمید در همون پست خودش این چنین بیان کرده که بیشتر این مشکلات ناشی از این بوده که آیت الله خمینی به اطرافیانش اعتماد کرده و اون ها خبرها رو به درستی به گوشش نمی رسوندند. اما بارها شنیده ایم که افرادی از جمله آیت الله منتظری این رفتارهای نادرست دادگاه انقلاب رو به وی گوشزد می کردند. حتی اگر کسی هم گوشزد نمی کرده و یا هر دلیل دیگه ای که بیاریم، چه می دونم اعتماد به اطرافیان، سادگی، کهولت، و غیره، باز مسئولیت نهایی خون های بی گناه ریخته شده با شخص آیت الله خمینی است. کما این که راز کشته های حزب توده در سال 67 دو سال پیش در مصاحبه ی هاشمی رفسنجانی بر ملا شد (جریان مک فارلین) و هر چند آیت الله خمینی از این جریان بی خبر بود اما نزدیک ترین افراد به وی تصمیم به اجرای این ماجرا گرفتند.

     به هر حال مثال ها بسیارند چه در ذکر خصوصیات نیک او که حتی از زبان منتقدانش مطرح می شوند، و چه در خطاهای بزرگ و سهل انگاری هایی که شاید حتی به عمد بوده باشد. اما من - و چه بسا ما - از موثق بودنشان بی اطلاعم و تاکنون نیز دست به تحقیقی نزده ام. از هر دو گونه این بر و آن بر شنیده و خوانده ام. تنها می دانم که دست به کار بزرگی زد که متاسفانه بعد از مدتی به انحراف کشیده شد و به قول محسن نامجو: به باد رفت تمام ایده ها و آرزوها...

 

     دلم به حال خودمون می سوزه که همیشه منتظر یه قهرمانیم تا بیاد ما رو از فلاکت و بدبختی نجات بده. اگه کسی پیدا شه اون رو امام می گیم و بتش می کنیم و می بریمش اون بالا بالاها. هر چی می گه گوهر می دونیمش، قانون اساسی ای رو که او و اطرافیانش پیشنهاد می دن و مشکل بزرگی به نام شورای نگهبان داره بدون فکر و تامل با بیشترین رای تایید می کنیم. تا این که روز وفاتش فرا برسه. انگار تنها تکیه گاهمون توی دنیا از بین رفته و تا چند هفته داغدار و سیاه پوش می شیم و حتی سال های بعد، 14 خرداد که می رسه با دیدن تصاویر اون روزها بغض گلومونو می گیره! یا این که روزی برسه که حرکت و نهضتش نتیجه نده یا به هر دلیل اون بتی که توی ذهنمون ساختیم فرو بریزه. باز آنچنان جو گیر می شیم که همه ی تقصیر ها رو گردن اون می اندازیم و لعن و نفرینش می کنیم و برای شاه و رهبران قبلی طلب آمرزش می کنیم. عجب نادره مردمی هستیم!

 

پی نوشت:

-          جمع آوری مصاحبه هایی با سید حسین خمینی را در آخرین شماره ی شهروند امروز بخوانید.

-     خواندن کتاب "خاطرات دکتر مهدی حائری یزدی – استاد فلسفه و فرزند بنیانگذار حوزه علمیه قم" که به کوشش دکتر حبیب لاجوری، فارغ التحصیل دانشگاه های آکسفورد و هاروارد ویرایش و جمع آوری شده نیز خالی از لطف نیست. همه ی این ها به برداشت های منطقی تر ما نسبت به آیت الله خمینی کمک می کنه.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 0:30  توسط محسن  | 

 

رستم فرخ زاد فرمانده ی سپاه ایران در قادسیه، محل جنگ ایرانیان با اعراب، در مقابل عمر سعد وقاس فرمانده ی مسلمانان بوده. رستم در نامه ای به برادرش که در دربار ساسانیان بوده، می گوید عرب ها قدرتمند شده و با پیش بینی اوضاع و احوال ایرانیان پس از شکست در مقابل اعراب، برادرش را بر حذر می دارد که انسجام را در داخل از دست ندهید. حکیم ابوالقاسم فردوسی این نامه را به زیبایی به نظم در آورده. پیش بینی اوضاع ایران پس از شکست در مقابل اعراب را فردوسی این چنین می آورد. گفتنی است این نامه سندیتی ندارد و زاده ی فکر فردوسی است. ببینید فردوسی اوضاع ما را چگونه آن زمان پیش بینی کرده:

 

چو با تخت منبر برابر كنند

همه نام بوبكر و عمر كنند

 

تبه گردد اين رنج هاي دراز

نشيبي درازست پيش فراز

 

...

 

به رنج يكي ديگري بر خورد

به داد و به بخشش همي‌ننگرد

 

شب آيد يكي چشمه رخشان كند

نهفته كسي را خروشان كند

 

ستاننده روزشان ديگرست

كمر بر ميان و كله بر سرست

 

ز پيمان بگردند وز راستي

گرامي شود كژي و کاستي

 

پياده شود مردم جنگجوي

سوار آنك لاف آرد و گفت وگوي

 

كشاورز جنگي شود بي‌هنر

نژاد و هنر كمتر آيد ببر

 

ربايد همي اين ازآن آن ازين

ز نفرين ندانند باز آفرين

 

نهان بدتر از آشكارا شود

دل شاهشان سنگ خارا شود

 

بدانديش گردد پدر بر پسر

پسر بر پدر هم چنين چاره‌گر

 

شود بنده بي‌هنر شهريار

نژاد و بزرگي نيايد به كار

 

به گيتي كسي را نماند وفا

روان و زبان ها شود پر جفا

 

از ايران وز ترك وز تازيان

نژادي پديد آيد اندر ميان

 

نه دهقان نه ترك و نه تازي بود

سخن ها به كردار بازي بود

 

همه گنج ها زير دامن نهند

بميرند و كوشش به دشمن دهند

 

بود دانشومند و زاهد به نام

بكوشد ازين تا كه آيد به كام

 

چنان فاش گردد غم و رنج و شور

كه شادي به هنگام بهرام گور

 

نه جشن ونه رامش نه كوشش نه كام

همه چاره ورزش و ساز دام

 

پدر با پسر كين سيم آورد

خورش كشك و پوشش گليم آورد

 

زيان كسان از پي سود خويش

بجويند و دين اندر آرند پيش

 

نباشد بهار و زمستان پديد

نيارند هنگام رامش نبيد

 

چو بسيار ازين داستان بگذرد

كسي سوي آزادگي ننگرد

 

بريزند خون ازپي خواسته

شود روزگار مهان كاسته

 

دل من پر از خون شد و روي زرد

دهن خشك و لب ها شده لاژورد

 

 

بخوانید: گناه جماعت مسلمان!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 11:12  توسط محسن  |